غواص ها بوی نعنا می دهند 3

   نيم ساعت ديگه بيشتر به آغاز عمليات نمونده بود كه كريم بهم گفت علي* آقا كارت داره.نمي دونستم اين دقيقه آخري چي كار مي تونه داشته باشه حتما مسئله مهمي بود...بالاخره علي آقا خودش اومد و حقيقتي تلخ را گفت كه اي كاش هيچ وقت نشنيده بودم.گفت:بچه ها شنود كردند كه عراقي ها از برنامه با خبر شدند و عمليات لو رفته اما حالا هم ديگه كار از كار گذشته و لشكر نجف و المهدي زدند به آب و شما هم حتما بايد بريد نبايد تنهاشون بذاريد و گرنه قتل عام مي شن.
آماده حركت شده بوديم.من با گروه 35 نفري ام كه با طناب به هم متصل بوديم و كريم و گروه 35 نفري اش به آب زديم و من خدا خدا مي كردم كه اين آب وفادار باشد....50 متري بيشتر فين* نزده بوديم كه ديدم حركت تند ستونمان آرام و كند شد.طناب را از دستم باز كردم تا كندي حركت را جويا بشم.به ته ستون كه رسيدم يكي آرام و با درد صدايم كرد:پام گرفته،حاجي جان،نمي توانم فين بزنم.....ديدم نجفي است،قدرت الله،طلبه جواني كه غرور عجيبي در درد كشيدن و دم نزدن داشت.فرصت بحث نبود طناب را از دستش باز كردم و گفتم:برگرد عقب...گفت:من اينها را نگفتم كه بخواهم برگردم فقط دليل كُندي ام را گفتم....مجبور شدم هلش بدهم و او بدون اينكه چيزي بگويد رفت....صداي امواج نگذاشت آه كشيدنش را بشنوم.از كجا مي دانستم كه بايد سير نگاهش كنم تا بعد حسرت نخورم...چرا من پام نگرفت؟ چرا من برنگشتم؟ چرا توپ كنار من نخورد؟ چرا من اولين شهيد اين گروه نبودم؟
كم مانده بود به ساحل برسيم و بچه ها بعد از آن گرداب وحشتناكي كه فقط توسل به خانم فاطمه الزهرا(س) ما را از آن نجات داد ،ديگر توان و رَمَقي نداشتند،كه درهمين حين صداي غرش هواپيماها با صداي امواج يكي شد و بمبارانها شروع شد.حدس مي زدم كه بايد اسكله پياده ها باشد و درخشاني بي رحم منورها آتشي را كه به جان قايق ها افتاده بود نشانم داد و بوي باروت و خون همه جا را گرفت و بوي تند نعنايي كه مي دانستم از كجاست و مرا به ياد خلوت شب و غار و بلم سواري و مناجاتهاي نادر و سجده حميدي نور و...انداخت.در همين حال بود كه اولين آر پي جي ما توسط نادر شليك شد و من حالا لبخند را حس مي كردم.....چند قدم مانده تا ساحل را هم فين زدم.به ساحل كه رسيدم بچه ها را مي ديدم كه سعي دارند از تيررس تيربار بيرون بيايند.نارنجكي انداختم درون سنگر تيربار و آتشش خوابيد.با بچه ها از توي كانال داشتيم رد مي شدم كه به سيم خاردارهاي حلقه اي برخورديم كه هيچ كدام باز نشده بود و اين فاجعه بود.مجبور شديم روي سيم خاردار ها بغلتيم.يك دفعه ديدم آر پي جي زن عراقي اومد لب سنگر.كلاش و گرفتم طرفش و شليك كردم و چند جاي بدنم گُر گرفت و سوخت.خواستم بلند شوم كه نارنجكي افتاد كنار زانوي چپم و فقط توانستم صورتم را برگردانم و صداي انفجار آمد.حالا از مچ تا كتفم را تركش شكافته بود...چند دقيقه اي گذشت و من بچه ها را ديدم كه آمدند و زير لب خنديدم و با خود گفتم:اين هم از خط اول!  و حس كردم كه حالا درد كشيدن راحت تر است.
سردي دستهايش را در زير كتفم احساس كردم كه محكم مي كشيدم بالا.چشمهايم را باز كردم ديدم صورت بي نورش به علي منطقي مي خورد.گفتم:علي! گفت:جان بخواه! منتظر بودم كه بگويد:كيه كه بده؟! اما همچنان كه بلندم مي كرد گفت:حاجي خيلي پنجري؟ هيكلت هم كه ماشاءالله ورزشكاريه! زورم بهت نمي رسه.غلط نكنم يه تانكر آب اروند زدي تو رگ!    گفتم:كم بلبلي كن بگو ببينم از بچه ها و كريم چه خبر؟  گفت:سلام دارند خدمتتون،قراره نامه هم بفرستند،تلفن هم كه مي بيني نميشه وگرنه زنگ مي زدند.الانم تو كانالها هستند دارند براي عراقي ها پِپْسي باز مي كنند.اخمهايم را ديد و گفت:خب بابا بچه كه زدن نداره.بيشترشان پَر...ولي كار خودشان را هم كردند. 600متر كانالها را پاكسازي كردند.اما از كريم خبري ندارم.
گفتم:بلند شو برو با كلت منور به اونور آب خبر بده و بعد دستورات لازم براي بچه ها را بهش گفتم تا به آنها بگويد.
مدتي از رفتن علي گذشت و من همچنان با چشمانم به دنبال گمشده ام بودم كه ناگهان ديدمش.آره كريم بود كه 12 متر با من فاصله داشت.آب آورده بودش.كريم هم كه منو ديد به زور خودشو روي سيم خاردارها كشيد و رسيد به من.گلوش خِر خِر مي كرد و نمي توانست حرف بزند.حس كردم لحظه آخر است.چاره اي نداشتم.جرأتم را به خرج دادم و با بغض گفتم:بگو أشْهَدُ أنْ لااِلهَ اِللهْ...و أشْهَدُ... نمي توانست بگويد.خون از گلويش مي جوشيد.گفتم:بگو!!هر چه قدر شد، حداقل نصفش !!.گريه ام گرفت و گفتم:از پيشم نرو كريم، نهام نذار،قربان گلوي بريده ات....در همين حال و هوا يه دفعه خدا علي رو رسوند.بهش گفتم:همين الان دو جفت فين بر مي داري و كريم و مي بري اونور...سريع!!!! و وقتي فين ها را پايشان ديدم و ديدم كه علي مي بردش نفس راحتي كشيدم. علي به كريم گفت:ديدي قيمه قيمه ام نكردي به نفعت شد كريم آقا!! اگه من نبودم كي حالا خرت مي شد،برت مي داشت مي بردت اونور؟! و برگشت به طرف من و گفت:حاجي نامه يادت نره ها.تلفنم زدي چه بهتر.
دست انداز جاده خاكي تكانم داد و از خواب پريدم.كف يك تويوتا بودم و خورشيد را از پشت نخلها مي ديدم و تابلويي كه به عربي نوشته شده بود:مقر سپاه هفتم عراق.پيادمون كردند و روي زمين مي كشيدند.20 ساعتي مي شد كه چيزي نخورده بودم و جگرم از تشنگي مي سوخت و عفونت زخمها و دردها آزارم مي داد و از طرفي بوي سيگار و موسيقي عربي حالم را به هم مي زد.صداي كوبيدن پا و سلام نظامي را شنيدم و از پشت مه دود سيگار كسي را ديدم كه برايم آشنا بود-ماهر عبدالرشيد-
از پشت ساختمانهاي ابوالخصيب نزديك بصره كه گذشتيم صداي انفجارهاي توپخانه خودي را تشخيص مي دادم كه خبر از حمله مي داد.درست دو هفته بعد از عمليات ما و با يك شماره اختلاف:كربلاي 5
و من باز هم خنديدم و باز هم بوي نعناع آمد.

۱ـ شهيد علی چيت سازان(فرمانده اطلاعات عمليات لشگر انصارالحسين(ع))
۲ـ فين زدن در اصطلاح غواصی يعنی پا زدن در آب با کفشهای مخصوص غواصی(فين)

پايان/

 
*نام و نام خانوادگي :

پست الکترونيکي :

*مطلب :
۱) نظراتی را که حاوی توهین، هتاکی و افترا باشد را منتشر نخواهد کرد .
۲) از انتشار نظراتی که فاقد محتوا بوده و صرفا انعکاس واکنشهای احساسی باشد جلوگیری خواهد شد .
۳) لطفا جهت بوجود نیامدن مسائل حقوقی از نوشتن نام مسئولین و شخصیت ها تحت هر شرایطی خودداری نمائید .
۴) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید .