غواص ها بوی نعنا می دهند 2

     توي چادر جاي سوزن انداختن نبود همه براي شنيدن اوضاع همدان از زبان شهردار آماده بودند.همين طور كه شهردار از بمبارانهاي شهر خبر مي داد باز سروكله علي منطقي پيدا شد.سگرمه هاش در هم بود و عصبي راه مي رفت.يه دفعه گفت:اين شهرداري كه مي گويند كيه؟...بابا اين چه وضعشه؟...سكوت شد و شهردار مبهوت بلند شد و زل زد تو صورت علي و ابرو گره كرد و آب دهانش را قورت داد و با همان لحن جدي علي گفت:بنده هستم امري داريد؟! در خدمتم....ما را مي گويي نه مي توانستيم بخنديم نه از زور خنده جدي باشيم....علي گفت:اين چه وضع نظافت است آقا؟ ظرفهاي ديشب هنوز نشسته ، پوتين ها واكس نخورده و رسم سقايي هم كه قربانش بروم انگار ور افتاده ، باز هم صد رحمت به شهردارهاي قديم.و پشت سر هم و ريتميك خواند:((آخر تا كي كمپوتهاي در بسته؟ پسته هاي نشكسته؟ميوه هاي با هسته؟هان؟))
شهردار هم فهميد چه رودستي خورده،اما كم نياورد و گفت:شهردار شما بودن لياقت مي خواهد چه اينجا چه آنجا، كه من ندارم....بعد از اين ماجرا دوباره حرف كشيد به بمبارانهاي شهر و اينكه شهردار گفت:ممكن است حتي عراق شيميايي هم بزند.....در همين حين كسي هن هن كنان و با تقلاي زياد كه يكي از بچه هاي هيكلي را روي دوشش گرفته بود و عرق مي ريخت آمد نزديك شهردار و نفس نفس زنان گفت:اشششكال نداره عرااااق ببممبب شيميايي بزند خدددااااي ما هم بببززرگ است.ما هم مششش نقي را داريم كه حوااااله اش مي كنيم رو سرشششان....اينجوري.... هنوز حرفش تمام نشده بود كه نقي را پرت كرد وسط جمع....... كريم فرياد زد:علي!   علي نبود،فرار كرده بود، اما صدايش از دور آمد كه:جان علي؟
موقع بدرقه شهردار بود كه بعد از خداحافظي با شهردار ناگهان سه نفر سوار بر تريل و خاك آلود به طرفمان آمدند.دو نفرشان(حميدي نور و پولكي) از بچه هاي اطلاعات عمليات بودند اما سومي ناشناس.با دوستاي قديمي حال واحوال كرديم اما من حواسم به آن جوان كم سن و سال و محجوب با عينك ذره بيني بود !! حميدي كه متوجه نگاه من به او شد گفت:تو راه ديدمش با التماس گفت بياريمش غواصي، نمي دوني چه قسم هايي كه مي خورد.مي گفت خواب ديده كه دوست شهيدش بهش گفته بره غواصي.....باهم رفتيم طرفش.اسمش محرابي بود.وقتي ازش در مورد خوابش پرسيدم عينكش را برداشت و دست به پيشاني به زمين خيره شد و يك آن شانه اش لرزيد و هق هق زد....كريم هم پيشاني اش را بوسيد و گفت: قربان دل نازكت!   و علي را صدا زد و براش يه دست لباس غواصي سفارش داد.محرابي خوشحال شد و لبخندي زد....كريم گفت:اين اشكها قيمتي اند پسر! نگهشان دار براي شب ، سوار بلم ، لاي نيزار يا توي غارها.....شب ، بعد از يك گپ دوستانه و ياد خاطر هاي مجنون با دو دوست قديمی ، ديگر نديدمشان،اما مي دانستم كجا هستند....يک گوشه خلوت و تنها.محرابي را در يكي از گودالهاي راز و نياز پيدا كردم.از آنها كه به قول علي سرقفلي اش خيلي بالاست.
تا ظهر وقت نماز از محرابي خودم را پنهان مي كردم چون نمي توانستم با شوقي كه ديروز از او ديده بودم ماجراي نامه را كه گفته بودند بايد برگردد را به او بگويم.....به سيد رضا گفتم كه محرابي را ببرد و سر سفره بنشاند و كنسرو باز كند تا من و حميدي هم بياييم.سيد گفت:درِِكنسرو چيه درِ عرش براي اينا باز شده و دستي به شانه پولكي زد و گفت:ببين چه نوربالا مي زند.پولكي گفت:نوربالا چيه ؟ ما كه كنتاكتمون سوخته براي همين اومديم غواصي ...و با محرابي و حميدي رفتند بيرون چادر....چند دقيقه بعد صداي انفجار و هواپيما آمد و يكي فرياد زد پراكنده شويد....همين طور صداي انفجار مي آمد و من هم در گوشه اي پناه گرفته بودم و چيزي نمي توانستم ببينم.بعد از قطع شدن صداها و انفجارها از گودال زدم بيرون و كريم را ديدم كه فرياد مي زند آمبولانس...آمبولانس!!  اينجا يكي دستش قطع شده.جلوتر رفتم ديدم سيدرضا سر پولكي را گرفته روي زانويش و با او حرف مي زند.تركش بمب از پشت كتفش و شانه اش رد شده بود و از بازوش زده بود بيرون و خون قطره قطره مي ريخت.يك تركش هم به گلوش خورده بود و نفسش بالا نمي آمد و به زحمت گفت: يا ابالفضل دستم؟  ...سيد رضا گفت:نگران نباش خودم برات پيداش مي كنم....نزديكتر كه رفتم ديدم آهسته اشهد مي خوانْد تا اينكه ساكت شد....دوباره صدايي آمد يك برانكارد بياريد اينجا!  دويدم به طرف صدا ديدم بچه ها دور محرابي حلقه زده اند.نشستم كنارش.فقط لبخندی زيبا روي صورتش بود، عينكش را از كنارش برداشتم و بلند شدم و احساس گنگي داشتم كه چه خوب شد نگفتم چه نامه اي برايش آمده!....ناگهان با خود گفتم حميدي نور؟ او كجاست؟ هيچ كس او را نديده بود اما مي دانستم بعد از نماز كجا مي رود.رفتم كنار نيزار و هاشمي زودتر از من آنجا بود و فرياد زد:يكي اينجاس كه سر ندارد، معلوم نيست كيه، سرش را كنارش پيدا نكردم.....هاشم دنبال سر گمشده مي گشت و من مات و مبهوتِ آن كمرِ خم شده از سجده بودم كه يكدفعه به ياد مجنون افتادم و حميدي نوري كه در كنار جاده تو دام عراقي ها افتاده بود و ناگهان حميدي به سجده مي رود و عراقي ها بي آنكه او را ببينند از كنارش رد مي شوند و اينكه بعد ا زآن سجده هاي طولاني اش زبانزد همه مي شود .... حال بچه ها را مي بينم كه به دور من و بدن بي سر حلقه مي زنند و هيچ كس چيزي نمي گويد و نمي پرسد كه كيست؟...جز يك نفر كه فرياد مي زند:يك سر اينجاست! اينجا!....دويدم به طرف صدا و سر را ديدم و چشم هاي حميدي نور را كه به آسمان نگاه مي كرد......سر كنار يك بوته نعنا آرام گرفته بود و بوي نعنا پيچيد.....و ما هنوز هفتاد و دو نفر بوديم.
تمام قد ايستادم روي انگشتهاي پام و لامپ را چرخاندم.تاريكي پرده انداخت تو چادر.چشم چشمي را نمي ديد. بچه ها به سجده افتادند با همان لباس غواصي و همصداي عبادي نيا شدند كه پرسوز مي خواند: بريز آبِ روان اسماء ، ولي آهسته ، آهسته.
همه توي حال خود پيشاني بر خاك بودند كه يك آن شنيديم عبادي نيا بي بي را از عمق جان صدا زد و بدون اينكه دعا كند سر از سجده برداشت و با همان هق هق هاي بلندش زد بيرون.....طاقت نياوردم به دنبالش رفتم خواستم صدايش كنم اما نتوانستم....رفت رسيد كنار كنده نخلي و زانو زد و عمامه اش را از سرش برداشت و پيشاني گذاشت بر روي خاك.....رفتم جلو دست روي شانه اش گذاشتم تا بفهمد من آنجا هستم....هر قدر سعي كردم از او بپرسم چه شده و چه ديده نتوانستم و در چشمانش نفي خواسته هايم را مي ديدم....فقط گفتم:تا عمليات فقط چهل روز باقي مانده يعنی يك اربعين....نكند همين عددهاست كه.....كه باز هق زد و سر تكان داد و سر به سجده گذاشت....گفتم:نادر روضه امشبت با شبهاي ديگر فرق داشت چه شده؟ چي تو دلت گذشته مرد؟ بگو؟  بلند شد و لب گزيد و گفت:نه! و راه افتاد و با گام هاي بلند رفت . صدايش كردم ! برگشت و گفت:امتحان سختي بود.امتحان سختي داريم ،خيلي سخت ، فقط همين... و رفت و نشست داخل بلم و پارو زد و آنقدر نگاهش كردم تا سياهي شب بلعيدش.
هنوز از چادر صداي ناله هاي بچه ها مي آمد بدون روضه و بدون صداي نادر و بدون آن سه مهمان كه ديگر نداشتيمشان.

ادامه دارد...

منبع : http://arshian.persianblog.ir

 

 
*نام و نام خانوادگي :

پست الکترونيکي :

*مطلب :
۱) نظراتی را که حاوی توهین، هتاکی و افترا باشد را منتشر نخواهد کرد .
۲) از انتشار نظراتی که فاقد محتوا بوده و صرفا انعکاس واکنشهای احساسی باشد جلوگیری خواهد شد .
۳) لطفا جهت بوجود نیامدن مسائل حقوقی از نوشتن نام مسئولین و شخصیت ها تحت هر شرایطی خودداری نمائید .
۴) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید .