غواص ها بوی نعناع می دهند ۱

مطلبی را از کتاب ((غواص ها بوی نعناع می دهند)) انتخاب کردم که ان شاءالله هر چند وقت يکبار ادامه اش را هم می نويسم ... کتاب بسيار زيبايی است که در مورد عمليات جمعی از غواصان لشگر انصارالحسين(ع) است

قسمت اول
          كم كم ديگر به اردوگاه غواصان لشگر رسيديم.با چند تا از بچه هاي آشناي قديمي كه در حال غواصي بودند خوش و بشي كردم و در همين حين چشمم به غريبه اي تازه وارد افتاد كه يك كلمن قرمز در دست،شده بود سقاي بچه ها كه توي اون گرما از تشنگي له له مي زدند.از كريم* پرسيدم كيه؟ گفت:اسمش نادر عبادي نياست و اهل همدان. از جوانهاي با معرفتي كه هم مي جنگد هم درس طلبگي مي خواند.بچه ها بهش مي گن ساعت گردان آخه از وقتي اومده نماز صبح بچه ها يك دقيقه هم پس و پيش نشده.خلاصه تو چارت سازماني اشك و دعاست... و من محو تماشاي اوشده بودم كه چگونه يك جوان 17،  ۱۸ ساله اينچنين بچه ها را شيفته خود كرده.
دم دماي غروب بود بعد از وضو رفتم تو چادر پيش كريم....كريم همون طوري كه موهاي گلي اش را شونه مي كرد نگاهي به شكم چربي آورده من انداخت و بعد دستي روي شكم خودش گذاشت و گفت: از مجنون به اينور انگار سير انفسي داشته ايم بايد دودست لباس سايز بزرگتر سفارش بدم...حوصله شوخي نداشتم از وضع نيروهاي موجود نگران بودم و عملياتي كه پيش رو بود، كمي با هم صحبت كرديم و بعد با هم براي نماز به سمت چادر اجتماعي رفتيم.داخل چادر باز هم نادر را ديدم اما اينبار نه با كلمن بلكه با عمامه اي كه دور سرش پيچيده و جلوي صف نماز ايستاده بود.
اينجا كنار رود مثل شهر نبود.شب كه مي شد سكوت نبود جنب و جوش خاصي بود.اون شب شب شرجي و دم كرده اي بود.علي منطقي* سر زده اومد تو چادر و چشمش كه به من افتاد گفت:پشه ها نذاشتند بخوابي.چاره اش اينه كه كله ات را بكني زير پتو.بعد رفت و يه پتو كشيد روي سرشو صداي خرخر در آورد و گفت:حالا اگه مردند بيان به جنگ علي آقات.علي آرام گرفت اما من خوابم نبرد.بلند شدم كه از چادر بزنم بيرون صداي بم علي آمد كه: اگه رفتني شدي مواظب باش لو نري.امشب اين دور و ور منور زياده...لابد خودش هم يكي از اونا بود با اين حرفش مي خواست من نفهمم.كمي كه از چادر دور شدم صداي زمزمه ها كم كم به گوشم رسيد ناله ها ونجواها و به حتم گريه ها.از تعبير علي خوشم اومد و نا خود آگاه گفتم :گل گفتي!...بعد از وضو رفتم كنار آب و پريدم توي بلمي كه كنار آب بود پارو رو برداشتم و سعي كردم آرام بزنم به آب و بروم جاي خلوتي.به ساحل اونور كه رسيدم يه بلم ديگه روي آب آرام گرفته بود.يه غار اون طرف بود واردش كه شدم خيلي تودرتو بود. گوشه اي آرام پيدا كردم و قبله را جستم و تا خواستم بلند شوم از درون تاريكي صدايي زمزمه كرد:مولاي يا مولا انت دليل و... دقت كردم و ديدم عمامه سفيدي در ته غار به سفيدي مي زند و صدا هم آشنا بود.باز هم نادر&بي لبخند&بي كلمن و با اشك و ناله.كم آورم طوري كه نفهمد از غار بيرون آمدم.احساس كردم چشمم مي سوزد و چيزي از درونم كنده مي شود.من داشتم مي گريستم.
چشم هامان به در كتري بود كه مثل اسپند روي آتش ور مي جهيد.من تمام هوش و حواسم پيش ماجراي ديروز بود كه وقتي به بچه ها در صبحگاه از جلونظام دادم و بعد فرمان بشمار...شماره آخر به خودم رسيد و من بلند گفتم هفتادودو تمام...اين عدد همه مان را ساكت كرد.در همين فكر ها بودم كه ناگهان علي سكوت را شكست و فتيله را كشيد پايين و گفت:بابا اينكه هلاك شد بسكه زد تو سر خودش.قربان غريبي ات بروم الان خودم فدات مي شم....بعد يه چايي آلبالويي براي خودش ريخت و نوش جان كرد.به كريم گفت:بدم خدمتت.از دستت مي ره آ.ببين چه له لهي مي زنه بيچاره.مي گه من از اون كهنه دم هاي تازه جوشم كه جان مي دهد براي....كريم گفت:باز شروع كردي.آخه توي اين گرما كي چايي مي خوره؟...علي گفت:من...كريم گفت:بجاي اين كارا يه ليوان آب بهمون بده تا دعات كنيم....علي گفت:تو جان بخواه آب چي چيه اصلا بگو يه پارچ آب كيه كه بده.ليوانتو بده برم از همين آب رود برات آب بيارم....كريم گفت:روت را بروم بچه.برو كم بلبلي كن.... علي بعد از آنكه با تهديد چوب دستي كريم بيرون رفت دوباره از كنج چادر سرك كشيد و گفت: با عرض پوزش مجدد آقاي محترم فرماندهي اگر اذن دخول بدهيد برنامه را به استحضار برسانم و خيلي جدي و ابرو گره كرده برنامه را فهرست وار با ساعت دقيق خواند...((صرف ناهاربا ذكر بعضي وقت ها كباب و تمرين غواصي توي هوا و گپ بدون غيبت و نخود نخود هر كه رود خانه خود و آزاد باش در اختيار منور ها)) .... و در اخر در حاليكه از چادر خارج مي شد گفت: خيالتان راحت باشد برنامه آنقدر دقيق است كه هر جهودي را يكروزه مسلمان مي كند..... كريم از كوره در رفت و با چوب به دنبال علي افتاد.
كمي بعد از ساحل كشي و به آب زدن بچه ها براي تمرين گذشته بود كه ديگر زنگ تفريح آموزش رسيد.يعني استتار كامل با گل از نوك پا تا سر...بچه ها يكي يكي شروع به استتار كردند نجفي آنقدر آرام و خونسرد با گلي كه بوي لجن و ماهي مرده مي داد دستهايش را كيسه مي كشيد كه نگو!!! در همين حين پاترول سفيد فرماندهي براي سركشي از راه رسيد.فرمان به خط شدن دادم كه خيلي سريع همه با ظاهر گلي عجيب به خط شدند و فرمانده هم لبخند رضايت به لبش نشست كه ناگهان يكي فرياد زد:اونجا رو ...گراز!!! همهمه اي به پا شد و همه برگشتند به طرف نيزار .... ديدند دو تا غواص چهار دست و پا مي دوند به طرف ما و هويج به دهان با صداي گراز!!!!!!.....ترس جاش را به خنده داد و فرمانده از همه بيشتر مي خنديد و با خنده آن دو نفر را خواست.... فرمانده گفت : كه گراز مي شويد؟....هان!!!!.....هويج ها را با خجالت از دهان بيرون اوردند و زير چشمي به فرمانده نگاه كردند .دندانهايشان از سرما به هم مي خورد.
فرمانده پرسيد در شهر چه كاره بوديد؟....ساكي گفت:بچه ملاير سال سوم پزشكي و خدري هم گفت تهراني است و مهندسي مي خواند... فرمانده گفت:اين خاك اين مردم و اين دنيا خيلي بايد به شما افتخار كند.خودتان اين را مي دانستيد؟....تاريخ جنگ اين مملكت به شماها افتخار مي كند.به شما بچه هاي غواص انصارالحسين(ع).آن روز زياد دور نيست و خواهيد ديد كه آنروز زياد دور نيست.....وقتي كه مي خواست برود برگشت و گفت:مواظب عدد مقدس گروهتان باشيد.آدم بدجوري هوس مي كند نگرانش باشد.

ادامه دارد...

1- روايت كننده:غواص آزاده محسن جامه بزرگ(معاون گردان غواصي)
2- غواص جانباز كريم مطهري(فرماده گردان غواصي)
3- غواص شهيد علي منطقي(از بچه هاي شوخ طبع و خوش رو گردان)

منبع : http://arshian.persianblog.ir

 
*نام و نام خانوادگي :

پست الکترونيکي :

*مطلب :
۱) نظراتی را که حاوی توهین، هتاکی و افترا باشد را منتشر نخواهد کرد .
۲) از انتشار نظراتی که فاقد محتوا بوده و صرفا انعکاس واکنشهای احساسی باشد جلوگیری خواهد شد .
۳) لطفا جهت بوجود نیامدن مسائل حقوقی از نوشتن نام مسئولین و شخصیت ها تحت هر شرایطی خودداری نمائید .
۴) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید .